شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»

 

 

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

 

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه مفید تر است یا خورشید!؟ ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

 

 

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده استدزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:21 | نویسنده : arsalan shapaloo |

غضنفر میره سلمونی، میگه: جناب این ریش مارو اصلاح کن. سلمونیه می‌بینه طرف ساده است، میگه بگذار یکم سرکارش بگذاریم. بهش میگه: ‌خشک بزنم یا تر؟ غضنفر میگه: ‌یعنی‌چی، چه فرقی میکنه؟ میگه: ببین، اونایی که وقتی بچه بودن اوضاشون خراب بوده ترمی زنند، ولی اونایی که سابقشون پاکه خشک می‌زنند. غضنفر بهش برمی‌خوره،‌ میگه:‌ یعنی چی آقا؟! معلومه که باید خشک بزنی! یارو هم شروع میکنه همینجور خشک خشک ریش بدبخت رو تراشیدن. یکم که میزنه، غضنفر پدرش درمیاد، میگه : وایسا، وایسا! یه چیزایی داره یادم میاد!

************************

در یک نظر سنجی از مردم دنیا می خواستن نظرشونو راجع به کمبود غذا در سایر کشورها بگن. کسی جوابی نداد! مردم افریقا نمیدونستن غذا چیه, مردم آسیا نمیدونستن نظر چیه, مردم اروپا نمیدونستن کمبود چیه, و مردم امریکا نمیدونستن سایر کشور ها چیه!

************************

سوسکه قرص اکس می‌خوره، میره زیر لنگه کفش میگه: بکش لامصب، بکش!

************************

از کسی پرسیدن: سه تا پرنده نام ببر.
گفت: کبوتر، کلاغ، خر
گفتند: کبوتر و کلاغ درسته، اما خر که نمی‌تونه پرواز کنه؟
گفت: خره دیگه، یهو دیدی پرواز کرد.

************************

یک بابایی رو می خواستند توی ولایت اعدام کنند. بهش می گند: ‌چون تو اینجا غریبه هستی و مهمان ما به حساب میای، ما بهت یک تخفیف میدیم، تو حق داری نوع مرگت رو انتخاب کنی. یارو هم اتاق گاز رو انتخاب میکنه. خلاصه میگیرند میبرنش تو یه اتاقی، یارو نگاه میکنه میبینه اتاقه سقف نداره! می زنده زیر خنده، میگه: هِهِه! اتاق گاز اینا رو ببین! همولایتی ها بهش میگن:‌ بخند! ‌ وقتی کپسولای گاز افتادند رو سرت، اونوقت می فهمی!

************************

شخصی میره کتابخونه، کتاب رو پس میده. خانم کتابدار میگه: کتابش جالب بود؟ میگه: والا شخصیت زیاد داشت، اما داستان خاصی نداشت. کتابدار میگه: ای وای! پس شما دفترچه تلفن منو بردین؟

************************

یه بابایی پسرشو می‌‌بره آزمایش کنه، ببینه دیوونه است یا نه! دکتر به پسره میگه: برو با این آبکش آب بیار.
پدرش میگه: این خسته‌ است، بذار خودم برم بیارم!

************************

بعد از اتفاقات انتخابات، یه بابایی خیلی چشمش از سیاست و کارهای سیاسی می‌ترسه. مریض می‌شه میره آمپول بزنه، تزریقاتیه ازش میپرسه: چپ بزنم یا راست؟ بنده خدا میگه: داداش این باسن ما رو سیاسی نکن! همون وسط بزن بریم!

************************

یه روز 40 تا کله رو با 40 تا پاچه میندازن تو دیگ و از غضنفر می‌پرسن: از کجابدونیم کدوم پاچه مال کدوم کله‌ست‌؟ میگه: زیر پاهارو قلقلک میدیم، هر کله که خندید معلوم میشه مال اون پاچه است.

************************

یه یارو میره زیر غلطک، دوستش میره خبر مرگش رو به خانوادش بده. میره در خونشون به پسر یارو میگه: بابات چه جوری بود؟ میگه: دراز وباریک. غضنفر میگه: حالا دیگه صاف وپهنه



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:21 | نویسنده : arsalan shapaloo |
بیا که در غمِ عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو!

«سعدی»

.

.

دل به باده و گل وا نمی شود،

چه کنم؟

که بی تو باده و گل، ناگوار می آید!

«ابتهاج»

.

.

امروز از این نکته و افسانه مخوانید

کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم

ساغر ده و کم پرس که چندم قدح هستیم

که از یادِ تو ما باده ز پیمانه ندانیم.

«مولانا»

.

.

 

گفتم: چشمم گفت: به راهش می دار

گفتم: جگرم، گفت: پرآهش می دار

گفتم که دلم، گفت: چه داری در دل؟

گفتم: غم تو، گفت نگاهش می دار!

«ابوسعید ابولخیر»

.

.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی، بی مونس و تنها چرا؟!

«شهریار»

.

.

شاد کن جان من، که غمگین است

رحم کن بر دلم، که مسکین است

روز اول که دیدمش گفتم:

آن که روزم سیه کند این است!

«فخرالدین عراقی»

.

.

تو را نادیدنِ ما غم نباشد!

که در خیلت بِه از ما کم نباشد…

«حافظ»

.

.

پشت شیشه برف می بارد…

پشت شیشه برف می بارد…

در سکوت سینه ام دستی، دانه ی اندوه می کارد…

«فروغ فرخزاد»

.

.

آن گَه که ز خاکِ تن من کوزه کنند

گر آب در آن کوزه کنی، خون گردد!

«خیام»

.

.

عمری مرا به عهد و وفا آزموده است

داند من آن نی اَم که رو کنم به دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما – اگر خدا بدهد- عمر دیگری!

«فریدون مشیری»

.

.

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است!

«حافظ»

.

.

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل و تبارم، چه کنم؟

من کزین فاصله غارت شده ی چشم توام

چون به دیدار تو افتد سر و کارم، چه کنم؟

«سید حسن حسینی»

.

هر روز دلم از غمِ تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام، غمِ تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است!

«مولانا»

.

.

بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمی شود

داغِ تو دارد این دلم

جای دگر نمی شود.

«مولانا»

.

.

درخت که می شوم تو پاییزی!

کِشتی که می شوم تو بی نهایت طوفان ها!

تفنگت را بردار و راحت حرفت را بزن!

«گروس عبدالملکیان»



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 16:11 | نویسنده : arsalan shapaloo |